دخر نابینا ، چشمان نابینای دختر
دختر نابینایی بود که در دار دنیا فقط یک نفر را دوست داشت آن هم دلداده اش را...

دختر نابینایی بود که در دار دنیا فقط یک نفر را دوست داشت آن هم دلداده اش را.
دختر با او چنین گفته بود:حتی اگر یک لحظه قادر به دیدن شوم باتو ازدواج خواهم کرد!
آن روز گذشت ...
روزی به دختر خبر دادند که یک نفر پیدا شده که حاضر است چشم های خودش را به او بدهد.
دختر خیلی خوشحال بود چون حالا دیگر می توانست دنیا را ببیند.
دختر بینا شد و دنیا را دید.
دلداه اش به دیدن او آمد و وعده اش را یاد آوری کرد.
دختر با خود گفت:این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند...
آخه دلداده اش هم نابینا بود ودختر قاطعانه گفت تو نابینایی من نمی توانم با تو ازدواج کنم.
دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشک هایش را نبیند و در حالی که از او دور میشد گفت:
پس قول بده که مواظب چشمانم باشی....

حکایت دو چشم

حکایت دو چشم
:
امتیاز : 4.1 تعداد رای : 136
برگرفته از pat-o-mat.com
این مطلب مفید بود ؟ 111 25
نظر کاربران
نظر خود را بنویسید ...

توجه : ارسال پیام های توهین آمیز به هر شکل و با هر ادبیاتی با اخلاق و منش اسلامی ،ایرانی ما در تناقض است لذا از ارسال اینگونه پیام ها جدا خودداری فرمایید.

کد امنیتی
ارسال نظر
انصراف