دیگران چه می خوانند..؟
نمناک دین و مذهبگوناگون پیکر شهید هادی ثنایی مقدم کجاست؟
شهید هادی ثنایی ، شهید هادی ثنایی مقدم
پیکر شهید هادی ثنایی مقدم هنوز بازنگسته است و معلوم نیست که پیکر او کجاست اما مادر این شهید تصویر پسرش را در نمایشگاه عکاسی دیده است!

چه کسی میداند جنازه شهید هادی ثنایی کجاست؟

سالهاست عکسی از یک شهید را در صفحات مختلف اینترنتی، وبلاگ ها، سایت ها و حتی بر دیوارهای شهرها می بینیم. عکس شهیدی که با لباس بارانی آبی خود و کلاهی که به گفته مادرش او برای فرزندش بافته است، از مظلومیت شهدایمان در دل صحراهای جنوب سخن می گوید. شهید هادی ثنایی مقدم یازدهم تیرماه 1351 در شهرستان لنگرود بدنیا آمد. این نوجوان بسیجی روز 23 دی ماه سال 1365 در منطقه عملیاتی «شلمچه» به شهادت رسید اما پیکرش هیچگاه بازنگشت. همرزمان او از نحوه شهادتش بر اثر اصابت مستقیم تیر می گویند یادآور می شوند که هادی به همراه تعداد زیادی از شهدا به کنار جاده انتقال داده شد. پارچه سفید به همراه چوبی در کنار او قرار داده شد تا آمبولانس ها راحت او را پیدا کنند و به عقب برگردانند. آنها از آن محل دور شدند، آمبولانس ها تعدادی از شهدا را به سمت پشت خط آورد ولی خبری از پیکر هادی نبود.

تا به امروز کسی نفهمیده است بر سر پیکر شهید هادی ثنایی مقدم چه آمده است؟. عده ای می گویند احتمال دارد گلوله خمپاره ای به کنار پیکرش خورده و او را در زیر خاک پنهان کرده و همین امر باعث شده است که آمبولانس ها او را پیدا نکنند. سال ها از این ماجرا گذشت و از هادی تنها یک مزار خالی در شهرمان باقی ماند. در یکی از روزها مادر شهید به زیارت مزار فرزندش به گلزار شهدا می رود و پس از دعا و فاتحه از جای خود بلند می شود.

 

شهید هادی ثنایی

درباره شهید هادی ثنایی مقدم

 

ظاهرا در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثنایی مقدم به تصاویر شهدا نگاه می کند و به یک عکس خیره می شود و ناگهان فریاد می زند این هادی منه.... این هادی منه... . خانواده های شهدای حاضر در گلزار شهدا دور او جمع می شوند. کسی نمی دانست چه اتفاقی افتاده است. مادر شهید به سمت مسئول نمایشگاه می رود و می گوید این عکس را از کجا آورده اید؟، چه کسی این عکس را گرفته است؟ آنها نمی دانستند صاحب این عکس و عکاس آن کیست. اما مادر شهید می گوید:- این هادی منه... من با دستان خودم این کلاه را برای او بافتم. این هادی منه...
 

«مرضیه محبی مقدم لنگرودی» مادر شهید «هادی ثنایی مقدم»:

هادی، جوانی با ایمان و اهل عبادت بود و به امور دینی بیشتر اهمیت می داد. در آن زمان ما در «چمخاله» زندگی می کردیم. یک روز هادی شناسنامه برادرش که دو سال از خودش بزرگتر بود را برداشت تا بی خبر از ما برای عزیمت به جبهه ثبت نام کند ولی مسئولان متوجه شدند که شناسنامه خودش نیست. هادی همیشه فکر می کرد که چه راهی برا جبهه رفتن پیدا کند. هر روز با پول تو حبیبی اش که به او می دادم برای خودش لباس جبهه می خرید و در خانه یکی از دوستانش مخفی می کرد تا زمان اعزام بپوشد. بسیار مهربان بود. مثلا برای بچه های همسایه شکلات می خرید و بین آنها تقسیم می کرد و به پیرزنی که در محله ما زندگی می کرد از پول خودش نان و سیب زمینی و سبزی می خرید و به کسی هم چیزی نمی گفت.

روزی که می خواست عازم جبهه شود بعد از ناهار بلافاصله از خانه بیرون رفت. شک کردیم که این موقع ظهر کجا می رود. من و برادرش به دنبالش رفتیم. دیدیم رفت خانه یکی از دوستانش. وقتی که بیرون آمد آن قدر لباس پوشیده بود تا خودش را بزرگ نشان دهد. اول نشناختمش. به طرف سپاه می رفت. متوجه شدم که می خواهد به جبهه برود. پسر بزرگم رفت دنبال پدرش. وقتی به او گفتیم لااقل درس و مدرسه ات را تمام کن بعد برو، گفت:من باید بروم انتقام دایی و آقای مردانی (یکی از همسایه های مان که شهید شده بود) را بگیرم. هادی بعد از گذشت 45 روز از رفتنش به جبهه به مرخصی آمد. برای ادامه تحصیل او را در کلاس دوم راهنمایی ثبت نام کردم تا به مدرسه برود. هوا سرد شده بود. طبق معمول هر سال برای بچه ها کلاه و ژاکت بافتم. وقتی که کاروان محمد رسول الله(ص) از شهر چمخاله عازم جبهه بود، هادی آرام و قرار نداشت، آماده رفتن شد. لباس هایی که بافته بودم را داخل ساکش گذاشتم و او رفت و دیگر برنگشت.

بعد از عملیات،همه بچه های همسایه که با او رفته بودند، برگشتند. اما خبری از هادی نشد. وقتی از دوستانش پرسیدم،گفتند:ماشین جا نداشت،هادی نیامد ولی چهره آنها چیز دیگری را نشان می داد. چند هفته از این ماجرا گذشت ولی از هادی خبری نشد. خیلی نگران بودم تا اینکه یکی از رزمندگان که در آن کاروان حضور داشت را به طور اتفاقی دیدم و به او گفتم اگر پسرم شهید شده به من بگوید. طاقت شنیدنش را دارم. گفت:هادی شهید شد و پیکرش به همراه تعداد زیادی از شهدا به کنار جاده انتقال داده شد. آن روز هادی یک بارانی آبی به تن داشت و پارچه سفید به همراه چوبی در کنار او قرار داده شد تا آمبولانس ها راحت او را پیدا کنند و به عقب برگردانند. آنها از آن محل دور شدند، آمبولانس تعدادی از شهدا را به پشت خط آورد ولی خبری از هادی نبود. چند سال از روزی که عکس هادی را دید ه ام می گذرد. به بنیاد شهید مراجعه کردم اما متاسفانه تاکنون نه خبری از جنازه هادی شده و نه از عکاس آن عکس. من هم با توجه به کهولت سن و بیماری توان پیگیری ندارم.

 

شهید هادی ثنایی

درباره شهید هادی ثنایی مقدم

 

در وصیتنامه این شهید هادی ثنایی مقدم آمده است:

پدر و مادر و برادرجان و خواهران مهربانم چگونه می توانم مشاهده کنم که هر روز عده ای از بهترین یاران و جوانان به شهادت می رسند و من به کارهای روزمره مشغول باشم... مگر امام حسین (ع) نفرمودند که اگر با کشته شدن من اسلام زنده می شود ای شمشیر ها بشتابید به طرف من. پس این جان ناقابل ما در مقابل اسلام بزرگ و عزیز چه ارزشی دارد.

مادران، مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه ها جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمی توانید جواب زینب (س) را بدهید. جوانان حزب الله، مبادا در غفلت بمیرید که مولای متقیان علی (ع) در محراب عبادت شهید شد. مبادا در رختخواب ذلت بمیرد که حسین (ع) در میدان رزم با هدف شهید شد. مبادا در حال بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر(ع) در میدان نبرد با هدف شهید شد. انسان مؤمن تنها با ایمان به خدا می تواند به میدان جهاد برود و سعادتمند شود و دشمنان خدا را از میان بردارد.

پیکر شهید هادی ثنایی مقدم کجاست؟

برگرفته از آخرین خبر/ی
این مطلب مفید بود ؟ 1 0
نظر کاربران
نظر خود را بنویسید ...

توجه : ارسال پیام های توهین آمیز به هر شکل و با هر ادبیاتی با اخلاق و منش اسلامی ،ایرانی ما در تناقض است لذا از ارسال اینگونه پیام ها جدا خودداری فرمایید.

کد امنیتی
ارسال نظر
انصراف