برو به :
نمناک اخبارسیاست عاقبت لشگر کشی در تهران
لشگر کشی ، درگیری مسلحانه
لشگر کشی بی سرانجام منافقان مجاهدین خلق اسلام به مانند همیشه در برابر قدرت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ناکام ماند. لشگر کشی که مسلحانه و با به آتش کشیدن اموال عمومی موجب رعب و وحشت شد.
تاریخ انتشار : 8 مهر 1394
بازدید : 2,857 نفر

عاقبت لشگر کشی مسلحانه در تهران توسط نیروهای مجاهدین خلق

روز پنجم مهر 1360 اعضا و هواداران سازمان مجاهدین خلق با چند تظاهرات سازمان یافته و به آتش کشیدن اتوبوسها و لاستیک اتومبیلها در نقال مختلف تهران و با تیراندازی به سوی مردم و ترور بی هدف آنان تلاش کردند اخبار پیروزیهای عملیات شکسته شدن حصر آبادان را که یک شب قبل از آن صورت گرفته بود، تحت الشعاع قرار دهند. در جریان این عملیات برنامه ریزی شده که دومین مقابله علنی سازمان مجاهدین خلق با مردم پس از فتنه 30 خرداد 1360 بود عده ای از مردم توسط افراد مسلح این سازمان تروریستی به شهادت رسیدند.

در اواخر شهریور ماه 1360، خط و تاکتیک «تظاهرات گسترده» در داخل سازمان طرح شد؛ با این ویژگی که تعداد بیشتری تیم‏های مسلح در راهپیمایی شرکت داده شوند، و تمام نیروهای اجرایی و عملیاتی و هواداران تشکیلاتی در صحنه حضور یابند، و مناطق شروع راهپیمایی طوری در نظر گرفته شود که گروه‏های مختلف سازمان‏دهی شده ـ در نهایت ـ به هم بپیوندند تا راهپیمایی گسترده شود. تظاهرات 5 مهر که ابتدا قرار بود اول مهرماه برگزار شود ولی به دلیل برگزاری تظاهرات دانش‏ آموزی به مناسبت بازگشایی مدارس به تأخیر افتاد، در این مرحله طرح شد تا «پتانسیل نهفته خلق» آزاد شود:

به آن درجه از توان نظامی رسیده ‏ایم که اگر از رژیم جلوتر نباشیم، پا به پای او هستیم و به شرایط مساوی دست یافته‏ ایم... ما در 5 مهر ماه با قیامی شبیه به قیام توده ‏ای 22 بهمن روبرو هستیم باید مردم را تحت حمایت نیروهای مسلّح‏مان به صحنه بکشانیم. می‏ بایست این تظاهرات با شرکت خود مردم صورت گیرد؛ و ما به عنوان پیشتاز مسلّح از مردم حمایت خواهیم کرد. ضرورت انقلاب ایجاب می‏ کند که کشته ها زیاد باشد، و درخت آزادی خون می‏ خواهد. شاید کشته ‏ها به اندازه 22 بهمن 57 باشد و شاید بیشتر؛ ولی تعداد آن مهم نیست. مردم کاملاً آماده قیام توده ‏ای هستند. عملیات بزرگی مثل 7 تیر نشان داد که نظام ضربه‏ پذیر است. پیکر نظام ظرف بلورینی است که شکسته شده؛ و کافی است که یک ضربه دیگر به آن وارد آید تا ظرف ریزریز شده و هر تکّه‏ اش از هم جدا و به گوشه‏ ای پرتاب شود. شرایط اجتماعی و مردم مثل چاه آرتزینی است که فقط احتیاج به یک جرقّه دارد تا پوسته‏ ها شکافته [شود و چاه] فوران کند؛ آن زمان دیگر هیچ چیز جلودار آن نخواهد بود.

این در حالی است که بعدا مسعود رجوی در جمع‏ بندی یک ساله خود تصریح می‏ کند که از ابتدا می ‏دانسته که الگوی تظاهرات بی‏ نتیجه خواهد بود ولی باز هم آن را «تست» کرد:

اما با این همه علیرغم اینکه از سی ‏ام خرداد به بعد برای ما روشن بود که آن الگو و سقوط شاه لااقل در این مقطع دیگر قابل تکرار نیست، ولی باز هم تست کردیم و آزمایش کردیم.

بالاخره تعداد قابل توجّهی هوادار مسلّح، از سه نقطه مرکزی تهران، در ساعت 5/10 صبح ـ پنجم مهر ماه 1360، با شلیک هوایی و آتش زدن مقداری لاستیک اتومبیل و نیز اتوبوس‏های شرکت واحد، راهپیمایی را آغاز کردند. شکل عمل بدین گونه بود که افراد موتورسوار (و گاه پیاده) در اکیپ‏های مختلف با گردآوری هواداران و افراد موجود در محل شروع به «تظاهرات» یا «راهپیمایی» می‏کردند. این افراد با شلیک رگبار هوایی و گاه با شلیک‏های مستقیم به افراد عبوری یا ساختمان‏های مراکز عمومی، بانک‏ها، مغازه ‏ها، پاساژها و اتومبیل‏هایی که افراد با ظاهر مذهبی در آن نشسته بودند، با سردادن شعارهای تعیین شده، خطّ تظاهرات را پیش می‏ بردند. به واحدهای عملیاتی دستور داده شده بود که «هرکس به هر شکل خواست جلوی تظاهرات را بگیرد به رگبار ببندید و حتی اینکه از چه موضعی از تظاهرات جلوگیری می‏ کند، فرقی ندارد... اگر نیروهای عملیاتی بتوانند از این تظاهرات، 2 ساعت حفاظت بکنند، کار تمام است و نیروهای مردمی به ما می ‏پیوندند و آتش زیر خاکستر، شعله‏ ور می‏ شود.» در بولتن یکی از انجمن‏های وابسته به سازمان، از زبان یکی از افراد شرکت‏ کننده در حوادث 5 مهر آمده است:

رأس ساعت 10:30 با تک‏تیرهای برادران، شروع تظاهرات اعلام شد. با آغاز تظاهرات، یک اتوبوس بنز خط 1 به آتش کشیده شد. در ابتدا، با توجه به اینکه مسافران از قصد رزمندگان اطلاع نداشتند، از پیاده شدن امتناع ورزیدند، و راننده نیز با اتوبوس قصد فرار داشت که با خروش یکی از خواهران که قصد آتش زدن اتوبوس را داشت، مسافرین پیاده شدند و راننده نیز با پرتاب کوکتلی به درون اتوبوس، با سرعت پایین آمد. در این میان، چادر یکی از مسافران که به دلیل بیماری نتوانسته بود اتوبوس را ترک کند، آتش گرفت... تعدادی از برادران به روی پشت ‏بام سینما رادیوسیتی و ساختمان‏های اطراف آن رفته بودند و سنگر گرفته بودند. دو پاسدار که از دانشگاه [جامعه ‏الصّادق ] بیرون آمده بودند، توسط این برادران مغزشان به روی زمین ریخته شد. در ادامه عملیات رزمندگان، تعدادی از خواهران به درون ساختمان‏های اطراف رفته و از آنجا تیراندازی می‏ نمودند. تیراندازی تا ساعت 3:15 ادامه داشت...

تا رسیدن نیروهای مردمی و پاسداران گشتی سپاه و کمیته، گروهی از مردم عادی در کنار خیابان‏ها و کوچه ‏های منطقه موردنظر جان باختند و عده ‏ای نیز به بیمارستان‏ها منتقل شدند. با رسیدن نیروهای مردمی، دومین مقابله عمومیِ بعد از 30 خرداد شکل گرفت. علاوه بر آنکه تعداد زیادی از هواداران سازمان توسط مردم یا به کمک آنان دستگیر شدند، نوعی جدید از ضدّتبلیغ علیه سازمان نیز در بین مردم صورت گرفت؛ «وحشی»، «جانی» و «دیوانه مسلّح» از جمله القاب و صفاتی بود که مردم به عناصر سازمان نثار می ‏کردند.

حجه ‏الاسلام هاشمی رفسنجانی در خاطرات خود با اشاره به آغاز عملیات ثامن ‏الائمه برای شکست حصر آبادان در نیمه شب چهارم مهر 60 و پیروزی این عملیات، در مورد تظاهرات 5 مهر سازمان می‏ نویسد:

مجاهدین خلق، که در داخل با عراق همکاری دارند، امروز با ایجاد چند صحنه جنون ‏آمیز با برخورد مسلحانه، تلاش کردند که نشاط و شور این پیروزی را بگیرند، ولی موفق نشدند. چند اتوبوس را آتش زدند و چند نفر را شهید و مجروح کردند و خودشان ده‏ ها کشته و اسیر دادند. اکنون رسما به صورت ستون پنجم دشمن عمل می‏ کنند.

در این حرکت ناشیانه و خالی از هر نوع منطق، که مسعود رجوی آن را «آزمایش» نام نهاد، به اعتراف خود وی، هواداران سازمان «در دسته ‏های 50تایی، 100تایی و 200تایی» کشته یا دستگیر شدند. رجوی با صراحت ناگزیر شد اعتراف کند که «... به نسبت هدف شماره 2 (تست کردن عنصر اجتماعی)، جواب آزمایش منفی بود»؛ و باز آن را به گردن اختناق رژیم انداخت. جمعی از جداشدگان از سازمان در کتاب «چه باید کرد؟» با اشاره به حضور خود در آن راهپیمایی و مشاهدات عینی خویش نوشته ‏اند:

... گفته‏ های مسئولین [سازمان] را که 5 مهر 60 را روز سرنگونی رژیم می‏ نامیدند، شنیده ‏ایم، خوب می‏دانیم هدف چه بود... اگر هدف تو [ = رجوی] تِست بود پس چرا مسئولینت می‏ گفتند فردا (5 مهر) کار تمام است و با سلاح‏های سنگین می‏ آییم و اگر این طور نبود چرا دروغ می‏ گفتند.

در اینجا گزارش یک نوجوان ، که مسئولیت یک واحد نظامی را نیز در تظاهرات مسلّحانه 5 مهر به عهده داشته و خود نیز مرتکب قتل شده است، عیناً نقل می‏ کنیم:

اول از همه تظاهرات پنجم مهر قرار بود در روز یکم مهرماه برگزار شود؛ یعنی تمام نیروها آماده شده بودند و همه کارهای تدارکاتی انجام شده بود که تظاهرات در روز اول مهر ماه انجام بشود. شب یکم مهر، از رادیو و تلویزیون اعلام شد که فردا به مناسبت بازگشایی مدارس، به دعوت «حضرت آیه ‏اللّه‏ منتظری»، یک راهپیمایی دانش‏ آموزی انجام می‏گیرد. به این علت، تظاهرات سازمان به هم خورد؛ و فردا که ما ـ به اصطلاح ـ سرِ قراری ‏های تشکیلاتی رفتیم، گفتند که :«خوب؛ حالا امروز که نشد این تظاهرات را انجام بدهیم؛ تظاهرات دانش ‏آموزان را در خیابان‏ها به رگبار ببندید.» نمونه‏ اش کارهای «حسن سرخوش» است که سازمان، بعدها پس از کشته شدن او، خیلی تبلیغ کرد و عکسش را چاپ کرد و واحد به نامش ایجاد کرد. «حسن سرخوش» در چند مورد توانسته بود این تظاهرات دانش آموزان را به رگبار ببندد و فرار کند. به هر حال، تظاهرات اصلی به پنجم مهر موکول شد. پنجم مهر تمام تدارکات آماده شد؛ چندین واحد بودند [و] هر واحد ـ عموماً ـ از 4 نفر تشکیل می ‏شد که هر کدام 4 سلاح ژ ـ 3، با خشاب، و حدود 500 ـ 400 فشنگ داشتند.

قبل از تظاهرات گفته بودند:«برای اینکه آماده شوید از نظر بدنی، غذای خوبی بخورید.» همه، آن روز، صبحانه مفصّلی خوردند و وارد تظاهرات شدند. موقع شروع، همه نیروها رفتند سوار ماشین شدند؛ و جریانِ عادی در خیابان بود. تا اینکه ماشین را به طور عرضی پارک کردیم و پیاده شدیم؛ و شروع به تیراندازی و شلیک هوایی کردیم. سازمان گفته بود:«شما اصلاً قرار نیست در تظاهرات شرکت کنید؛ فقط بروید شلیک کنید، یک میلیون آدم می ‏آید و شما را روی دست بلند می‏ کند.» ما هم انتظار داشتیم که یک میلیون نفر بیایند و ما را روی دست بلند کنند. البته چنین آرزوی خامی انجام نیافت. ما در خیابان طالقانی (تخت جمشید سابق) بودیم. خیابان کلاًّ تخلیه شده بود و ما ماندیم و چند ماشین، که به طور پراکنده در خیابان به چشم می‏خورد. نکته دیگر اینکه در آن روز، این‏طور که دیدیم، نیروهایی که در تظاهرات آن [قسمت] خیابان شرکت داشتند، حدود 10 نفر بیشتر نمی‏ شدند و ما ـ هیچ‏کدام ـ آموزش نظامی [سطح پیشرفته] ندیده بودیم (در اسلحه، ماشه و ضامن یک چیز ساده‏ ای است)؛ چون آموزش نظامی ندیده بودیم که در یک مقطع چه کار بکنیم و چه کار نکنیم، من دقیقاً یادم هست که مثلاً از این طرف داد می‏ زدند که «آن طرف چیزی تکان خورد»؛ تمام آن خیابان و آن قسمت را به رگبار می‏ بستیم. احتمالش هم بود که گلوله‏ها به مردم اصابت کند. در واقع «درگیری» بود؛ «تظاهرات» به هیچ‏وجه انجام نگرفت... موقعی که درگیری ادامه داشت، یکدفعه یک فرد حزب ‏اللهی به جلو آمد و گفت:«اسلحه‏ها را تحویل بدهید. رهبران‏تان را ببینید [که] دارند چه‏کار می‏کنند! شما کجا هستید؟! آنها به فرانسه رفته‏اند و عیّاشی می‏کنند، و شما اینجا هستید.» و در ضمن اینکه داشت این صحبت‏ها را می‏کرد، همین‏طور جلو می‏ آمد (فکر نمی‏کنم مسلّح بود) که ناگهان به وی تیراندازی کردند و او را شهید نمودند. کسانی که به خیابان طالقانی رفته‏اند، می‏دانند [که] دو سه هتل بوده از زمان شاه، که مصادره شد؛ و الآن در آن ساختمان‏ها، جنگزدگان هستند. از ساختمان‏های مزبور شعارهای «مرگ بر منافق»، «منافق اعدام باید گردد» و نظایر اینها داده می‏شد. هر شعاری که می‏دادند، به طرف ساختمان جنگزدگان شلیک می‏شد. حادثه‏ای نیز در خیابان امیراکرم به وقوع پیوست:یک واحد نظامی در جنوب، عملیات پنجم مهر را در چند نقطه تهران بر عهده داشت و فرمانده واحد آدمی بود که سازمان [بعدها] درباره‏اش تبلیغ کرد (خودش هم مثل اینکه قبل از اعدامش مصاحبه کرده؛ اسم وی شیرزاد بود). یکی از کارهای این گروه این بود که در مقابل جمعیتی که بعد از تظاهرات جمع شده و بر ضدّ منافقین شعار می‏ دادند، آنها با یک ماشین می‏روند جلو و می‏ گویند که:«ما حزب‏ اللهی هستیم، پاسدار کمیته هستیم؛ و رادیو تلویزیون الآن می‏ خواهد بیاید فیلمبرداری کند. شما یک دقیقه در همین حالت باشید تا رادیو تلویزیون برای فیلمبرداری بیاید»؛ بعد در همین حین، که جمعیت هم ـ خوب ـ شعار می ‏داد، آنها عقب می‏ روند و یک مقدار فاصله می‏ گیرند و این فرمانده دستور می ‏دهد که:«آتش کنید، شلیک کنید.» و تعدادی از مردم شهید شدند. برخلاف گفته سازمان، نه از جمعیت میلیونی خبری شد و نه اینکه ما موفقیتی پیدا کردیم. در همان حال که عقب‏نشینی می‏ کردیم (خیابان طالقانی، تقاطع ولیّ‏ عصر تا پل حافظ، اصلاً کوچه ‏ای ندارد که به کوچه‏ های دیگر راه داشته باشد. به غیر از خیابان بندر انزلی ـ که آنجا هم درگیری بود) راه فرار دیگری نبود؛ ما هم همان وسط بودیم و کاری نمی ‏توانستیم بکنیم. خواستیم به یکی از خانه‏ ها فرار کنیم؛ چندین خانه را زنگ زدیم و هیچ کس در را باز نکرد. آخر سر، چند مرتبه با شلّیک گلوله به در خانه‏ ها، در را باز کردیم که بتوانیم فرار بکنیم؛ اما در فرار موفق نشدیم و دستگیر شدیم. موقعی که دستگیر شدیم و می‏ خواستند ما را به زندان منتقل کنند، مردم جمع شده بودند جلوی خیابان طالقانی و می‏ گفتند:«آقای موسوی تبریزی [دادستان کلّ انقلاب اسلامی] گفته که کسی که‏ در تظاهرات مسلّح باشد، باید اعدام بشود. و ما هم همین‏جا می‏ ایستیم و همه آنها باید اعدام شوند.» و حتی این طور که من متوجه شدم، کمیته متوسّل به تیر هوایی شد تا ما را از میان جمعیت رد کند.

به گفته محمدرضا یزدی‏ زاده یکی از مسئولان سازمان‏دهی تظاهرات 5 مهر:
گزارش ‏هایی حاکی از این موضوع داشتیم که عده ‏ای از مردم با مشت خالی جلوی تیم‏های نظامی ایستادند و شعار می ‏دادند و آنها هم که بی‏ تفاوت بودند ماشین‏ ها و امکاناتی را که در خیابان داشتند، جمع می‏ کردند تا مبادا کسی پشت آنها سنگر بگیرد.

همچنین ولی‏ اللّه‏ صفوی یکی دیگر از مسئولان نظامی این تظاهرات اظهار داشت:
[این تظاهرات] تنها نتیجه ‏ای که برای سازمان داشت، [دستگیری و] کشته شدن عمده نیروهای اجرایی و عملیاتی در آن روز بود. این تظاهرات هم با مقاومت مردم و با شکست برای سازمان تمام می‏ شود که طی آن نیز عده ‏ای از مردم بی‏ گناه به شهادت می ‏رسند.

در خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی یک روز بعد از تظاهرات مسلحانه 5 مهر، آمار تلفات آن چنین درج شده است:
16 خرابکار [ = عضو سازمان] کشته و سی نفر از مردم و پاسداران شهید شده ‏اند و بیش از یکصد و پنجاه نفر [از اعضا و هواداران تشکیلاتی] دستگیر شده‏ اند.

عاقبت لشگر کشی در تهران

2.52
منبع : افکارخبر - /ن
این مطلب مفید بود ؟ 1 1
نظر کاربران
نظر خود را بنویسید ...

توجه : ارسال پیام های توهین آمیز به هر شکل و با هر ادبیاتی با اخلاق و منش اسلامی ،ایرانی ما در تناقض است لذا از ارسال اینگونه پیام ها جدا خودداری فرمایید.

کد امنیتی
ارسال نظر
انصراف