دو چشم نابینا

حکایت دو چشم

کد مطلب : 564زمان مطالعه : 1 دقیقه
دختر نابینایی بود که در دار دنیا فقط یک نفر را دوست داشت آن هم دلداده اش را...

دختر نابینایی بود که در دار دنیا فقط یک نفر را دوست داشت آن هم دلداده اش را.
دختر با او چنین گفته بود:حتی اگر یک لحظه قادر به دیدن شوم باتو ازدواج خواهم کرد!
آن روز گذشت ...
روزی به دختر خبر دادند که یک نفر پیدا شده که حاضر است چشم های خودش را به او بدهد.
دختر خیلی خوشحال بود چون حالا دیگر می توانست دنیا را ببیند.
دختر بینا شد و دنیا را دید.
دلداه اش به دیدن او آمد و وعده اش را یاد آوری کرد.
دختر با خود گفت:این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند...
آخه دلداده اش هم نابینا بود ودختر قاطعانه گفت تو نابینایی من نمی توانم با تو ازدواج کنم.
دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشک هایش را نبیند و در حالی که از او دور میشد گفت:
پس قول بده که مواظب چشمانم باشی....

حکایت دو چشم

4.1157
این مطلب مفید بود ؟12928
برگرفته از pat-o-mat.com
وبگردی