حکایت جالب از عشق لیلی و مجنون

کد مطلب : 61123تعداد نظرات : 2 نظرزمان مطالعه : 4 دقیقه
داستان جالبی که در ادامه میخوانید مربوط به لیلی و مجنون می باشد که بطور زیبا عشق مجنون را به لیلی بازگو و تفسیر کرده است.

ماجرای زیبای عشق لیلی و مجنون

عشق حسی است که از دیرباز وجود داشته و مختص شرایط و افراد خاصی نبوده،بعضی از این عشق ها ازلی و ابدی هستند که هیچگاه فراموش نمی شوند ماننده عشق لیلی و مجنون که قرن هاست زبان زد خاص و عام می باشد و به نوعی برای خیلی از افراد میتواند الگو باشد.

مجنون در عشق لیلی می سوخت. دوستان و آشنایان نادان او که از عشق چیزی نمی دانستند گفتند لیلی خیلی زیبا نیست. در شهر ما دختران زیباتر از و زیادند، دخترانی مانند ماه، تو چرا اینقدر ناز لیلی را می کشی؟ بیا و از این دختران زیبا یکی را انتخاب کن. مجنون گفت:صورت و بدن لیلی مانند کوزه است، من از این کوزه شراب زیبایی می نوشم.

 خدا از این صورت به من شراب مست کننده زیبایی می دهد.شما به ظاهر کوزة دل نگاه می کنید. کوزه مهم نیست، شراب کوزه مهم است که مست کننده است. خداوند از کوزة لیلی به شما سرکه داد، اما به من شراب داد. شما عاشق نیستید.

 خداوند از یک کوزه به یکی زهر می دهد به دیگری شراب و عسل. شما کوزة صورت را می بینید و آن شراب ناب با چشم ناپاک شما دیده نمی شود. مانند دریا که برای مرغ آبی مثل خانه است اما برای کلاغ باعث مرگ و نابودی است.

#لیلی و مجنون

عشق لیلی مجنون

خلاصه داستان لیلی و مجنون

لیلی و مجنون نام یکی از منظومه های نظامی گنجوی شاعر بزرگ ایران است.

لیلی دختری زیبا از قبیله عامریان بود و مجنون پسری زیبا از دیار عرب. نام اصلی او قیس بود و بعد از آشنایی با لیلی او را مجنون یعنی دیوانه خواندند، چرا که او دیوانه وار دور کوه نجد که قبیله لیلی در آنجا بود طواف می کرد. قیس با لیلی در راه مکتب آشنا شد و این دو شیفته یکدیگر شدند. ابتدا عشقشان مخفی بود اما از آنجا که قصه دل را نمی توان مخفی نگاه داشت، رسوای عالم شدند و قصه دلدادگی آنها به همه جا رسید.

پدر لیلی مردی بود مشهور و ثروتمند و چون بعضی از رجال آنروزی حاضر نبود دخترک زیبای خود را به فرد بی سر و پایی چون قیس دهد که تنها سرمایه اش یک دل عاشق بود و بس.

پدر مجنون به خواستگاری لیلی رفت اما نه تنها پدر لیلی، بلکه همه قبیله عامریان با این وصلت مخالفت کردند.

مجنون چون جواب رد شنید زاریها و گریه ها کرد، ولی دست بردار نبود. قبیله لیلی قصد آزار او را کردند و او گریخت. مجنون حتی شخصی به نام نوفل را به خواستگاری لیلی فرستاد اما سودی نداشت.

بعدها لیلی را به مردی از قبیله بنی اسد دادند، البته بر خلاف میل لیلی. نام این مرد "ابن سلام" بود. عروسی مفصلی برگزار شد. پدر لیلی از خوشحالی سکه های زیادی بین حاضران تقسیم کرد. در اولین شب زفاف ابن سلام سیلی محکمی از لیلی نوش جان کرد.

مردی خبر این ازدواج را به مجنون رسانید و خود بهتر میدانید در آن موقع چه حالی به مجنون عاشق و بی دل دست داد. غم مرگ پدر نیز پس از چندی به آن اضافه شد. لیلی نیز دل خوشی از ابن سلام نداشت و به زور با او سر می کرد تا اینکه ابن سلام بیمار شد و پس از مدتی جان سپرد و لیلی در مرگ جانسوز او به سوگ نشست.

این خبر را به مجنون رساندند. مجنون دو تا پا داشت دوتای دیگر هم قرض گرفت و به دیدار لیلی شتافت. شاید می خواست شریک غم پدرش لیلی باشد.

سرتان را درد نیاورم این دو مدتی در کنار هم بودند و از عشق هم بهره ها بردند. ولی افسوس که دیری نپایید که چراغ عمر لیلی زیباروی خاموش شد و مجنون تنهای تنها شد.

قبر لیلی را از مجنون مخفی ساختند. ولی مجنون از خدا خواست او را به لیلی برساند و گفت "اینقدر می گردم و اینقدر خاکها را می بویم تا بوی لیلی را حس کنم" و چنین کرد تا قبر دلداده خود را یافت. مجنون بر سر قبر لیلی آنچنان گریه و زاری کرد تا به او پیوست و او را در کنار لیلی دفن کردند و این دو دلداده عاشق بار دیگر در کنار هم آرمیدند.

باید گفت صد احسنت به این عشق.

اما نتایج این عشق برای عاشقان:

  1. عزیزان مواظب باشید در راه مدرسه، دانشگاه و... عاشق نشوید و اگر شدید چون لیلی و مجنون نشوید.
  2. حال که عاشق شدید بدانید عشق مخفی کردنی نیست، پس شهره آفاقید.
  3. در راه عشق خود استوار و صبور باشید حتی از خویشان معشوقه خود نترسید.
  4. هرگز تن به ازدواج کسی که دوستش ندارید، ندهید.
  5. در راه عشق باید رنج ها و سختی ها بکشید چرا "که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها"

آه چه غرقاب مهیبی است عشق

مهلکه پر ز نهیبی است عشق

غمزه خوبان دل عالم شکست

شیر دل است آنکه از این غمزه رست

زندگی عشق عجب زندگی است

زنده که عاشق نبود زنده نیست

حکایت جالب از عشق لیلی و مجنون

حکایت جالب از عشق لیلی و مجنون : امتیاز : 4.9 تعداد رای : 73
این مطلب مفید بود ؟712
نظرات2 نظر به ثبت رسیده است
آرشین1397-09-10
اشکم در اومد????
55
بنده خدا1397-09-22
آخی چه غمناک
102
وبگردی