اشعار فردوسی

برترین اشعار فردوسی ، شاعر نامدار ایران زمین

تاریخ انتشار : 1 بهمن 1399کد مطلب : 79948زمان مطالعه : 8 دقیقه
حکیم ابوالقاسم فردوسی یکی از بزرگترین شعرای ایران، با استفاده از حماسه های پهلوانان ایرانی اشعاری فاخر و زیبایی در کتاب شاهنامه سروده است.

اشعار زیبا و برگزیده فردوسی طوسی

شاعران و سخن سرایان زیادی در ایران زندگی کرده اند و آثار ارزشمندی از خود به جای گذاشته اند. هریک از این آثار برگی از سند افتخار ایران در جهان به حساب می آیند. فردوسی یکی از بزرگ ترین شاعران ایران است که با به نظم در آوردن حماسه های پهلوانان ایرانی، از میان داستان های اصیل و کهن ایران زمین، اثری جاودانه در ادبیات ما خلق کرده است به طوری که بخشی از فرهنگ و ادبیات غنی ایران زمین اعتبار خود را از فردوسی می گیرد.

شاهنامه پرآوازه ترین سرودهٔ فردوسی و یکی از بزرگ ترین نوشته های ادبیات کهن پارسی است که شهرت جهانی دارد. در ادامه این بخش از فرهنگ و هنر نمناک گزیده ای از اشعار زیبای حکیم ابوالقاسم فردوسی را برگزیده ایم.

زیباترین اشعار فردوسی

آثار فاخر حیکم ابوالقاسم فردوسی

فردوسی در طول دوران زندگی اش اثری خلق کرد که بیش از هزاران کتاب در فرهنگ و تاریخ ادبیات ایران تاثیر دارد. شاهنامه فردوسی اثری منظوم با بیش از 60 هزار بیت است که سه دوره اساطیری، پهلوانی و تاریخی دارد. این کتاب به جز وجهه ادبی خود شناسنامه ای مکتوب از اجداد ایرانیان است که با مطالعه آن می توان به غنای فرهنگ و تمدن در ایران باستان پی برد.

خود فردوسی نام شاهنامه را بر اثرش نگذاشته است و این نام پس از مرگ فردوسی بر کتابش گذاشته شده است زیرا در این اثر شرح مفصل از پادشاهان دوره های مختلف آورده شده است. با وجود قدمت بیش از 1000 ساله شاهنامه فردوسی، همان گونه که فردوسی پیش بینی کرده بود این اثر بی گزند و استوار و باعث مانایی زبان فارسی در جهان است.

اشعار زیبای فردوسی:

هنر نزد ایرانیان است و بس :

ندانی که ایران نشست منست

جهان سر به سر زیر دست منست

هنر نزد ایرانیان است و بــس

ندادند شـیر ژیان را بکس

همه یکدلانند یـزدان شناس

بـه نیکـی ندارنـد از بـد هـراس

دریغ است ایـران که ویـران شود

کنام پلنگان و شیران شـود

چـو ایـران نباشد تن من مـباد

در این بوم و بر زنده یک تن مباد

همـه روی یکسر بجـنگ آوریـم

جــهان بر بـداندیـش تنـگ آوریم

همه سربسر تن به کشتن دهیم

بـه از آنکه کشـور به دشمن دهیم

چنین گفت موبد که مرد بنام

بـه از زنـده دشمـن بر او شاد کام

اگر کُشــت خواهــد تو را روزگــار

چــه نیکوتر از مرگ در کـار زار

حکیم ابوالقاسم فردوسی

**************************

دل روشن من چو برگشت ازوی

سوی تخت شاه جهان کرد روی

که این نامه را دست پیش آورم

ز دفتر به گفتار خویش آورم

بپرسیدم از هر کسی بیشمار

بترسیدم از گردش روزگار

مگر خود درنگم نباشد بسی

بباید سپردن به دیگر کسی

و دیگر که گنجم وفادار نیست

همین رنج را کس خریدار نیست

برین گونه یک چند بگذاشتم

سخن را نهفته همی داشتم

سراسر زمانه پر از جنگ بود

به جویندگان بر جهان تنگ بود

ز نیکو سخن به چه اندر جهان

به نزد سخن سنج فرخ مهان

اگر نامدی این سخن از خدای

نبی کی بدی نزد ما رهنمای

به شهرم یکی مهربان دوست بود

تو گفتی که با من به یک پوست بود

مرا گفت خوب آمد این رای تو

به نیکی گراید همی پای تو

نبشته من این نامهٔ پهلوی

به پیش تو آرم مگر نغنوی

گشاده زبان و جوانیت هست

سخن گفتن پهلوانیت هست

شو این نامهٔ خسروان بازگوی

بدین جوی نزد مهان آبروی

چو آورد این نامه نزدیک من

برافروخت این جان تاریک من

مقبره فردوسی

*********************

شعر فردوسی درباره مدح پیامبر(ص) و حضرت علی (ع):

ترا دانش و دین رهاند درست

در رستگاری ببایدت جست

وگر دل نخواهی که باشد نژند

نخواهی که دایم بوی مستمند

به گفتار پیغمبرت راه جوی

دل از تیرگیها بدین آب شوی

چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی

خداوند امر و خداوند نهی

که خورشید بعد از رسولان مه

نتابید بر کس ز بوبکر به

عمر کرد اسلام را آشکار

بیاراست گیتی چو باغ بهار

پس از هر دوان بود عثمان گزین

خداوند شرم و خداوند دین

چهارم علی بود جفت بتول

که او را به خوبی ستاید رسول

که من شهر علمم علیم در ست

درست این سخن قول پیغمبرست

گواهی دهم کاین سخنها ز اوست

تو گویی دو گوشم پرآواز اوست

علی را چنین گفت و دیگر همین

کزیشان قوی شد به هر گونه دین

نبی آفتاب و صحابان چو ماه

به هم بستهٔ یکدگر راست راه

منم بندهٔ اهل بیت نبی

ستایندهٔ خاک و پای وصی

 حکیم این جهان را چو دریا نهاد

برانگیخته موج ازو تندباد

چو هفتاد کشتی برو ساخته

همه بادبانها برافراخته

یکی پهن کشتی بسان عروس

بیاراسته همچو چشم خروس

محمد بدو اندرون با علی

همان اهل بیت نبی و ولی

خردمند کز دور دریا بدید

کرانه نه پیدا و بن ناپدید

بدانست کو موج خواهد زدن

کس از غرق بیرون نخواهد شدن

به دل گفت اگر با نبی و وصی

شوم غرقه دارم دو یار وفی

همانا که باشد مرا دستگیر

خداوند تاج و لوا و سریر

خداوند جوی می و انگبین

همان چشمهٔ شیر و ماء معین

اگر چشم داری به دیگر سرای

به نزد نبی و علی گیر جای

گرت زین بد آید گناه منست

چنین است و این دین و راه منست

برین زادم و هم برین بگذرم

چنان دان که خاک پی حیدرم

دلت گر به راه خطا مایلست

ترا دشمن اندر جهان خود دلست

نباشد جز از بی پدر دشمنش

که یزدان به آتش بسوزد تنش

هر آنکس که در جانش بغض علیست

ازو زارتر در جهان زار کیست

نگر تا نداری به بازی جهان

نه برگردی از نیک پی همرهان

همه نیکی ات باید آغاز کرد

چو با نیکنامان بوی همنورد

از این در سخن چند رانم همی

همانا کرانش ندانم همی

اشعار فردوسی

*********************

شعر زیبای فردوسی درباره دانش

توانا بود هر که دانا بود

ز دانش دل پیر برنا بود

ز دانش اولین به یزدان گرای

کجا هست و باشد همیشه به جای

به دانش ز یزدان شناسد سپاس

خنک مرد دانا و یزدان شناس

دگر آن که دارد ز یزدان سپاس

بود دانشی مرد نیکی شناس

به دانش فزای و به یزدان گرای

که او باد جان ترا رهنمای

بپرسیدم از مرد نیکو سخن

کسی کو بسال و خرد بد کهن

که از ما به یزدان که نزدیکتر

که را نزد او راه باریکتر

چنین داد پاسخ که دانش گزین

چو خواهی ز پروردگار آفرین

به گیتی به از مردمی کار نیست

بدین با تو دانش به پیکار نیست

سر راستی دانش ایزیدیست

چو دانستیش زو نترسی ؛ بدیست

**************

شعر فردوسی درباره نوروز

همه ساله بخت تو پیروز باد

شبان سیه بر تو نوروز باد

چو خرسند باشی تن آسان شوی

چو آز آوری زو هراسان شوی

نگه کن بدین گنبد تیزگرد

که درمان ازویست و زویست درد

از آن پس که بسیار بردیم رنج

به رنج اندرون گرد کردیم گنج

شما را همان رنج پیشست و ناز

زمانی نشیب و زمانی فراز

چه گفت آن سخنگوی با فر و هوش

چو خسرو شوی بندگی را بکوش

چرا کشت باید درختی به دست

که بارش بود زهر و برگش کبست

سر راستی دانش ایزیدیست

چو دانستیش زو نترسی، بدیست

از آغاز باید که دانی درست

سر مایه ی گوهران از نخست

که یزدان ز ناچیز چیز آفرید

بدان تا توانایی آرد پدید

به دانش فزای و به یزدان گرای

که او باد جان ترا رهنمای

بپرسیدم از مرد نیکو سخن

کسی کو بسال و خرد بد کهن

که از ما به یزدان که نزدیکتر

که را نزد او راه باریکتر

چنین داد پاسخ که دانش گزین

چو خواهی ز پروردگار آفرین

جشن های باستانی

******************

اشعار عاشقانه فردوسی

ز مهر تو دیریست تا خسته ام

به بند هوای تو دل بسته ام

بکام تو بادا سپهر بلند

ز چشم بدانت مبادا گزند

نگار تو اینک بهار منست

مر این پرنیان غمگسار منست

همین بود کام دل افروزیم

که روزی بود دیدنت روزیم

تویی در جهان مرمرا چشم راست

به جز تو دلم آرزویی نخواست

**********************

شعر فردوسی درباره ی وطن

چو ایران مباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

اگر سر به سر تن به کشتن دهیم

ازآن به که کشور به دشمن دهیم

******************

شعر کوتاه در مورد ایران از فردوسی

نمانیم که این بوم ویران کنند

همی تاراج از شهر ایران کنند

نخوانند بر ما کسی آفرین

چو ویران بود بوم ایران زمین

بیارای دل رابه دانش که ارز

به دانش بود چو بدانی بورز

به دانش بود مرد را ایمنی

ببندد ز بد دست آهرمنی

به دانش بود بیگمان زنده مرد

خنک رنجبردار پایند مرد

چنین گفت داننده دهقان پیر

که دانش بود مرد را دستگیر

هر آن مغز کو را خرد روشنست

ز دانش به گرد تنش جوشنست

یک فارسی بود هشیار نام

که بر چرخ کردی به دانش لگام

شاهنامه

********************

شعر زیبای فردوسی درباره خوبی کردن

ازآن پس که بسیار بردیم رنج

به رنج اندرون گرد کردیم گنج

شما را همان رنج پیشست و ناز

زمانی نشیب و زمانی فراز

چنین است کردار گردان سپهر

گهی درد پیش آرَدَت ؛ گاه مهر

گهی بخت گردد چو اسپی شموس

به نُعم اندرون زُفتی آردت و بؤس

بدان ای پسر کاین سرای فریب

ندارد ترا شادمان بی نهیب

نگهدار تن باش و آن خرد

چو خواهی که روزت به بد نگذرد

بدان کوش تا دور باشی ز خشم

به مردی به خواب از گنهکار چشم

چو خشم آوری هم پشیمان شوی

به عذر نگهبان درمان شوی

به فردا ممان کار امروز را

بر تخت منشان بدآموز را

مجوی از دل عامیان راستی

که از جست و جو آیدت کاستی

وزیشان ترا گر بد آید خبر

تو مشنو ز بدگوی و انده مخور

نه خسروپرست و نه یزدان پرست

اگر پای گیری سر آید به دست

بترس از بد مردم بدنهان

که بر بدنهان تنگ گردد جهان

سخن هیچ مگشای با رازدار

که وی را بود نیز انباز و یار

سخن بشنو و بهترین یادگیر

نگر تا کدام آیدت دلپذیر

سخن پیش فرهنگیان سخته گوی

گه می نوازنده و تازه روی

مکن خوار خواهنده درویش را

بر تخت منشان بداندیش را

هرانکس که عذر کند بر گناه

تو بپذیر و کین گذشته مخواه

همه ی داده ده باش و پروردگار

خنک مرد بخشنده و بردبار

چو دشمن بترسد شود چاپلوس

تو لشکر بیارای و بربند کوس

به جنگ آنگهی شو که دشمن ز جنگ

بپرهیزد و سست گردد به ننگ

وگر آشتی جوید و راستی

نبینی به دلش اندرون کاستی

ازو باژ بستان و کینه مجوی

چنین دار نزدیک او آب روی

چو بخشنده باشی گرامی شوی

ز دانایی و داد نامی شوی

تو پند پدر همچنین یاددار

به نیکی گرای و بدی باد دار

همی خواهم از کردگار جهان

شناسندهٔ آشکار و نهان

که باشد ز هر بد نگهدارتان

همه ی نیک نامی بود یارتان

ز یزدان و از ما بر آن کس سلام

که تارش خرد باشد و داد پود

نیارد شکست اندرین عهد من

نکوشد که حنظل کند شهد من

بیا تا همه ی دست نیکی بریم

جهان جهان رابه بد نسپرسم

شاهنامه فردوسی

********************

اشعار زیبای فردوسی در مورد مرگ

جهان یادگار است و ما رفتنی

به گیتی نماند بجز گفتنی

به نام نکو گر بمیرم رواست

مرا نام باید که تن مرگ راست

********************

چو گفتار بیهوده بسیار گشت

سخنگوی در مردمی خوار گشت

به نایافت رنجه مکن خویشتن

که تیمـار جان باشد و رنج تـن

********************

زدانش چو جان ترا مایـه نیست

به از خامشی هیچ پیرایه نیست

توانگر شد آنکس که خرسند گشت

از او آز و تیمار در بند گشت

********************

بـه آمـوختن چون فـروتن شـــوی

سخن های دانندگـان بشنوی

مگوی آن سخن، کاندر آن سود نیست

کز آن آتشت بهره جز دود نیست

********************

همان گنج و دینار و کاخ بلند

نخواهد بدن مرترا سـودمند

فــریــدون فــرّخ، فرشته نبـــــــود

بــه مشک و به عنبر، سرشته نبود

به داد و دهش یــافت آن نیگـــــوئی

تو داد و دهش کن، فریدون توئی

********************

سپاه شب تیره

شبی چون شَبَه روی شسته به قیر

نه بهرام پیدا ، نه کیوان ، نه تیر

********************

دگرگونه آرایشی کرد ماه

بسیچ گذر کرد بر پیشگاه

شده تیره اندر سرای درنگ

میان کرده باریک و دل کرده تنگ

ز تاجش سه بهره شده لاژورد

سپرده هوا را به زنگار و گَرد

********************

سپاه شب تیره بر دشت و راغ

یکی فرش گسترده از پّر زاغ

نموده ز هر سو به چشم اهرمن

چو مار سیه ، باز کرده دهن

********************

شعر فردوسی در مورد بردباری و پرهیز از غرور

سر مردمی بردباری بود

سبک سر همیشه به خواری بود

*******************

شعر فردوسی در مورد نیکی و احسان

مکن بد که بینی به فرجام بد

ز بد گردد اندر جهان نام بد

نگر تا چه کاری، همان بدروی

سخن هرچه گویی همان بشنوی

تو تا زنده ای سوی نیکی گرای

مگر کام یابی به دیگر سرای

************************

شعر کوتاه فردوسی درباره کار و تلاش

به رنج اندر است ای خردمند گنج

نیابد کسی گنج نابرده رنج

********************

بسی رنج بردم بدین سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

پی افکندم از نظم کاخی بلند

که از باد و باران نیابد گزند

بناهای آباد گردد خراب

ز باران و از تابش آفتاب

آثار و اشعار برگزیده فردوسی از شاهنامه تا ....

45
این مطلب مفید بود ؟41
منبع : بخش فرهنگ و هنر نمناک/ ن /ف
برچسب : فردوسی
وبگردی