داستان قدیمی کوتاه

داستان کوتاه قدیمی برای بچه ها

کد مطلب : 80564زمان مطالعه : 2 دقیقه
داستان های کوتاه از زمان های بسیار قدیم از نسلی به نسل دیگر نقل شده اند تا امروز به شکل نوشتاری در اختیار علاقه مندان قرار گیرند.

داستان کوتاه قدیمی و آموزنده مرد دانا 

"ابن اثیر "مرد دانایی بود که کتاب های زیادی در زندگی اش خوانده بود. او هوش بالایی داشت و به مردم هم کمک می کرد. پادشاه و بزرگان کشور علاقه زیادی به او داشتند چون او مهربان و خوش اخلاق بود و به دیگران احترام می گذاشت.

پادشاه و وزیران برای اداره کشور نیاز داشتند با یک مرد دانا که قابل اعتماد باشد مشورت کنند و از راهنمایی او بهره مند شوند، برای همین از ابن اثیر خواستند تا در دربار زندگی و در اداره ی کشور به آنها کمک کند.

ابن اثیر به شغل های مختلفی منسوب شد و همه آنها را به خوبی و درستی انجام داد. مدتی که گذشت بیمار شد، دیگر نمی توانست به سر کار خود برود. فقط در خانه می ماند و استراحت می کرد، البته بزرگان شهر برای دیدن او به خانه اش می آمدند تا از راهنمایی و کمک او بهره مند شوند. 

بیماری ابن اثیر مدتی طول کشید. درباریان بسیار ناراحت بودند ، برای همین پزشکی ماهر آوردند تا بتواند او را درمان کند و هرچه زودتر حالش خوب شود. 

پزشک علم و دانش زیادی داشت، او داروهای مختلفی را که با گیاهان دارویی درست کرده بود به او داد. بعد از مدتی کم کم حال ابن اثیر داشت بهتر می شد.

ابن اثیر کمی فکر کرد. بعد مقداری طلا به پزشک داد تا از آنجا برود و دیگر پیش او نیاید دوستان ابن اثیر ناراحت شدند و گفتند:چرا به پزشک گفتید برود ؟ او باید می ماند تا حال شما بهتر شود.

ابن اثیر گفت: نگران نباشید حال من دارد خوب می شود. اگر او می ماند و متوجه می شد که من سلامتی ام را به دست آوردم، می رفت و به پادشاه می گفت. بعد آنها دوباره می آمدند تا مرا برای حکومت ببرند.

حکیم

دوستان او با تعجب گفتند : خب چه اشکالی دارد ؟همراه آنها بروید و کمک کنید تا مملکت را درست اداره کنند.

ابن اثیر ادامه داد : اگر آنها به حرف من گوش می دادند ناراحت نبودم. این درباریان در آخر، همان کاری را انجام می دهند که خودشان می خواهند. آنها به فکر مردم نیستند و هر قدر هم که من تلاش کنم باز هم فایده ندارد.

با شنیدن حرف های ابن اثیر همه ساکت شدند.

ابن اثیر بلند شد و به طرف صندوقچه ی قدیمی گوشه ی اتاق رفت.

کتاب ها ، کاغذ و قلمش را از داخل صندوق بیرون آورد: 

من خیلی فکر کردم و حالا تصمیم گرفتم ام بنشینم در خانه و بیشتر مطالعه کنم و کتاب بنویسم تا شاید دیگران با خواندن کتاب هایم یاد بگیرند خوب زندگی کنند. 

ابن اثیر مرد دانایی بود که مال و ثروت را رها کرد و تا آخر عمر به خواندن و نوشتن پرداخت.

داستان کوتاه قدیمی و آموزنده کودکانه

4.510
این مطلب مفید بود ؟91
منبع : بخش سرگرمی نمناک/ن/م.ح
وبگردی