داستان کودکانه محرم
با شروع ماه محرم و هیئت ها و پوشیدن لباس سیاه، برای کودکان سوالاتی پیش می آید. برای رفع سوالات آنها داستان محرم و عاشورا را به این صورت برایشان تعریف کنید.

توضیح ماه محرم برای کودکان با داستانی به زبان بچه گانه

بچه های عزیزم احتمالا دیده اید که بزرگترها در ماه محرم لباس سیاه می پوشند و به هیئت ها رفته و عزاداری می کنند، شاید خودتان هم در این عزاداری ها شرکت کرده باشید و یا از نزدیک دسته زنجیرزنان را دیده باشید اما می دانید این عزاداری به خاطر کسی است؟ آیا داستان روز عاشورا را شنیده اید؟ همراه ما باشید تا داستان روز عاشورا و علت عزاداری در این روز را برایتان بگوییم.

داستان کودکانه دهه اول محرم و روز عاشورا

یکی بود، یکی نبود. در زمان های قدیم، خلیفه ای به نام یزید به مردم ظلم می کرد و کارهای بدی انجام می داد. در زمان این خلیفه امام سوم ما به نام امام حسین (ع ) زندگی می کرد.

امام حسین (ع) پسر امام علی و حضرت فاطمه و نوه پیامبر است. امام حسین (ع) یکی از بهترین آدم های روی زمین بودند، ایشان همیشه مردم را به کارهای خوب دعوت می کردند و بچه ها را خیلی دوست داشتند. امام حسین وقتی ظلم یزید به مردم را می دید، ناراحت می شدند و به مردم می گفتند:از آدمهایی که کارهای زشت می کنند و به مردم ظلم می کنند همیشه دوری کنید.

امام حسین و کودکان

به خاطر اینکه مردم امام حسین (ع) را دوست داشتند و از یزید و کارهای او متنفر بودند، یزید با امام حسین (ع) دشمن شد.

امام حسین که می خواست به مردم کمک کند، بعد از اینکه نامه های زیادی از مردم کوفه دریافت کرد، با خانواده و یاران وفادارش به سمت کوفه حرکت کرد.

کاروان امام حسین و یارانش به سرزمینی به نام کربلا که در نزدیکی کوفه قرارداشت، رسیدند و بار ها را از شتر ها پیاده کرده و خیمه هایی برپا کردند. در نزدیکی کاروان امام حسین (ع ) رودخانه ای وجود داشت که بزرگتر های کاروان مشک ها(جای آب ) را از آب آن رودخانه پر می کردند.

بچه های عزیزم اما مردم کوفه که برای امام حسین (ع ) نامه هایی را نوشته بودند، به جای اینکه به استقبال امام حسین (ع ) بیایند، به خاطر گرفتن پول از یزید با دشمنان همراه شده و به جنگ امام حسین (ع ) و یارانش آمدند.

عزیزانم امام حسین (ع ) و یاران اوکه از قویترین و شجاع ترین آدم های آن زمان به شمار می آمدند، مواظب بچه ها و زنان بودند تا دشمنان نتوانند به آن ها آسیبی برسانند اما سپاه دشمن بسیار زیاد بود و سپاه امام حسین تنها 72 نفر بودند.

داستان کودکانه عاشورا

امام حسین (ع) و یارانشان چند روزی را در کربلا بودند و دشمن آب را بر روی آنها قطع کرده بود و همه تشنه بودند و بچه ها آب می خواستند.

دشمنان سنگدل و بد نمی گذاشتند که امام و یارانش به سمت رودخانه بروند و از آن آب بیاورند. بچه ها که از همه تشنه تر بودند، به نزد عمویشان حضرت عباس علیه السلام که بسیار شجاع بود و از دشمنان نمی ترسید، رفتند و به ایشان گفتند عمو جان ما تشنه هستیم و آب می خواهیم.

حضرت عباس که دوست نداشت ناراحتی بچه ها را ببیند، با 20 نفر دیگر به سمت رودخانه رفت. حضرت عباس (ع) با حمله به دشمنان سعی کردند که حواس آن ها را پرت کنند تا یارانش بتوانند مشک ها را از آب پر کنند، اما دشمنان تیر های خود را به مشک ها زدند و آن ها را سوراخ کردند.

حضرت عباس (ع) خودشان به سمت رودخانه رفتند و مشکی را از آب پر کردند اما زمانی که می خواستند به سمت خیمه ها بیایند، سربازان دشمن شروع به تیراندازی به او کردند.

عموی خوب بچه ها وقتی دو دستش زخمی شد، جای آب را با دندان گرفت و به سمت خیمه ها رفت اما تعداد زیادی از دشمنان به سمت او حمله کردند و مشک را پاره کرده و حضرت عباس بهترین عموی دنیا و برادر شجاع امام حسین (ع ) را به شهادت رساندند.

بچه های عزیزم در روز عاشورا نه تنها حضرت عباس (ع ) به شهادت رسیدند بلکه هنگامی که جنگ میان دشمنان و یاران امام حسین علیه السلام در سرزمین کربلا بالا گرفت،خانواده و یاران امام حسین (ع ) مثل علی اکبر فرزند امام حسین، قاسم، ابوبکر، عبدالله و حسن فرزندان امام حسن (ع) نیز به شهادت رسیدند.

کوچکترین کسی که در کربلا شهید شدند، علی اصغر فرزند 6 ماهه امام حسین بودند. روز دهم محرم یا روز عاشورا که همه یاران امام حسین تشنه بودند، حضرت علی اصغر علیه السلام طفل شیرخواره امام حسین نیز از تشنگی بسیار بی تابی می کرد.

شهادت حضرت علی اصغر

امام حسین علیه السلام او را برداشته و به میدان جنگ برد. سپس او را را میان دو دستان خود گرفت و به دشمنان گفت:آیا نمی بینید که این کودک شیرخوار چگونه از تشنگی بی تاب است؟ اگر به من رحم نمی کنید لااقل به این کودک رحم کنید. اما سپاهیان دشمن به سخنان امام توجهی نکردندو به طرف علی اصغر علیه السلام تیر اندازی کرده و او را به شهادت رساندند.

یک شب امام حسین (ع) به یارانشان گفتند که دشمن با من کار دارند شما می توانید بروید ولی همه یارانش گفتند ما با تو هستیم. روز بعد که روز عاشورا هست جنگ شد و امام حسین (ع) ویارانشان بادشمن جنگیدند و به شهادت رسیدند ودشمن هم بی رحمانه سر امام حسین (ع) را از تنشان جدا کرد.

بچه ها در روز عاشورا امام حسین (ع ) نیز همراه یارانش با شجاعت جنگید و بسیاری از دشمنان را از بین برد اما دشمنان که بسیار زیاد بودند، سر انجام امام حسین و یارانش را به شهادت رساندند، خیمه ها را آتش زدند و زن و بچه ها را اسیر کردند.

عزیزانم حالا که داستان امام حسین (ع ) را شنیدید ، می دانید که چرا ما هر سال روزعاشورا به هیئت ها می رویم و برای امام حسین (ع) عزاداری می کنیم و سینه می زنیم و گریه می کنیم. داستان شهادت امام حسین (ع ) به ما یاد داد که نباید در برابر ظلم سکوت کنیم ، ظلم هیچ گاه ماندنی نیست و از بین خواهد رفت.

داستان زیبا و جذاب کودکانه محرم

54
این مطلب مفید بود ؟40
منبع : بخش دین و ذهب نمناک/ن/ز.ت
وبگردی